تبليغاتX
سحر

سحر

نوشته های من

حرمت نگه دار دلم

حرمت نگه دار دلم ، گلم !
کاین اشک خون بهای عمر رفته من است
میراث من!
نه به قید قرعه ، نه به حکم عرف
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
به نام " تو "
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!
کتیبه خوان قبایل دور
این، این سرگذشت کودکی است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است
هرشب گرسنه می خوابید
چند و چرا نمیشناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آوار میخواند ریاضیات را
در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها
دودوتا چارتا ... چارچارتا بیس چارتا... پنج پنج تا ...
در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد
با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه
آری دلم ، گلم !
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
دلم گلم ...
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
به وار
وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می رفتم و می رفتم و میرفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط "مرگ" را به مساوات تقسیم میکردند
سند زده ام یک جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مردم
بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن ، مرا مهتاب ، مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود ...
نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای
که آویشن را میسرود
مسیح به جاجتا بر صلیب نمی شد!
و تیر باران نمی شد لورکا در گرانادا
در شب های سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی مردم به بیداری
از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود
پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ
به ته رودخانه <اووز> همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار دلم گلم
دلم
اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود.
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین
نه , نه ! به کفر من نترس !
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد؟!
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که
زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!!
پس ادامه میدهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گوئی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است..
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ
در اشکال گرفتار آمدم
مستطیل های جادو
مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام
دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام
عرفات در استادیوم فوتبال
در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم
در همین پنجره گله به چرا بردم
پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم
تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه کودکی
با قورباغه ای در جیبم
حراج کردم همه رازهایم را یک جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
و بوته ی گَوَنی به جای موهایم
آری گلم ، دلم
حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کِی ؟!
و به کدام مرام بمیرد ...
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام

و عطر آویشن

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 23:30  توسط سحر  | 

عاشقانه

بیتوته ی کوتاهی ست جهان
در فاصله ی گناه و دوزخ
خورشید همچون دشنامی بر می آید
و روز شرم ساری جبران ناپذیری ست

آه...پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی


درخت.جهل معصیت بار نیاکان ست
و نسیم وسوسه ای ست نابه کار
مهتاب پاییزی کفری ست که جهان را می آلاید

چیزی بگوی
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی


هر دریچه ی نغز بر چشم انداز عقوبتی می گشاید
عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی ست
و آسمان سرپناهی
تا به خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی

آه...پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
هرچه باشد

چشمه ها از تابوت می جوشند
و سوگ واران ژولیده آبروی جهان اند
زخم ات از آن بدر تمام بود
تا مجوسان بر گرده ی ارواح کهن به قلعه در تازند

همیشه چنین بوده؟
همیشه چنین است؟

 احمدشاملو23مرداد59

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:5  توسط سحر  | 

تو خود می توانی ارنستویی دیگر باشی...

ارنستو چه گوارا تنها یک نام نیست٬ یک نشان است. نشانی برای تمامی آدمیانی که درصدد برقراری آزادی هستند.
نام او راهی است که تو را به انسانیت و روشنایی رهنمون می کند. و چنان در این آرامش غرق خواهی شد که خویش را از خویشتن خویش٬ باز نخواهی شناخت. هدف او٬ راه من و راه توست. راهی که اعتراض را جایگزین خاموشی مطلق شرم آوری می کند که برای فرار از مبارزه برگزیده شده است.
انتخاب راه بر عهده ی توست٬ تویی که از وضع موجود و سکوت خفقان آور این روزهای سانسور شده ی جامعه خسته شده ای و برای نجات آزادی دست به دعا برداشته ای.
راهت را بازشناس. تو خود می توانی ارنستویی دیگر باشی...
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 6:10  توسط سحر  | 

آمریکا علیه چه گوارا

امريکايي ها هميشه با چه گوارا مشکل داشته اند و ثابت شده است که مبارز مشهور آزاديخواه در امريکاي لاتين با دستور مستقيم امريکايي ها کشته شد، اما با وجود کشته شدن چه گوارا در سال ها پيش هنوز وي سمبل و نماد آزاديخواهي در جهان محسوب مي شود و امريکايي ها هنوز با او مشکل دارند و سعي مي کنند که با ترويج افکار وي از راه هاي مختلف برخورد کنند. در آخرين اين اقدام ها، امريکايي ها جلوي فروش يک CD را که عکس ارنستو چه گوارا روي جلد آن است، گرفته اند.
کمپاني تارگت کورپوريشن که يک کمپاني معروف پخش نوارهاي صوتي است اعلام کرد که بيش از هزار و پانصد مغازه در چهل و هفت ايالت امريکا که مشغول فروش محصولات اين شرکت هستند از فروش CD هاي صوتي که عکس ارنستو چه گوارا روي جلد آنها است منع شده اند. مدير اين کمپاني در بيانيه يي رسمي اعلام کرد: «ما تصميم گرفته ايم که اين CD را از فهرست محصولات خودمان خارج کنيم، البته اميدواريم اين اقدام ما باعث ناراحتي مشتريان نشود...»
اين تصميم کمپاني تارگت کورپوريشن پس از اعتراضات شديد جامعه محافظه کار امريکا و تهديد به تحريم محصولات اين کمپاني توسط گروه هاي محافظه کار گرفته شد.
جنجال ها پيرامون اين CD با درج مطلبي در روزنامه اينوستوريزينس ديلي شروع شد. اين روزنامه فروش اين CD را «تلاشي براي تطهير چهره يک جنايتکار و مبلغ عقيده هاي مارکسيستي» دانست. در اين مطلب که در روز چهاردهم دسامبر درج شد چه گوارا يک بيمار «سايکوپات» معرفي شده که نقش مهمي در قتل عام هاي شکل گرفته در چهار دهه قبل در امريکاي لاتين داشته است. وي حتي جنايتکاري معرفي شده است که بچه ها را مقابل جوخه اعدام قرار مي داده است. در انتهاي اين مطلب آمده است: «بعد از اين بايد منتظر چه باشيم، عکس هيتلر؟ تبليغ براي پل پوت و خمرهاي سرخ؟ و تلاش براي معرفي پينوشه به عنوان يک آدم خوب؟».
بلافاصله پس از چاپ اين مطلب، بسياري از وب سايت هاي منتسب به گروه هاي محافظه کار در امريکا و شمار زيادي از وبلاگ هاي افراد متنسب به اين گروه با درج اين مقاله خواستار بايکوت کردن محصولات کمپاني تارگت شدند. ماريو رايرز از وانتگا در نيويورک در وبلاگش در اين مورد نوشت: «من به عنوان فرزند يک خانواده کوبايي - امريکايي که هم پدر و هم مادرم توسط شخص چه گوارا اعدام شده اند تصميم گرفته ام تا زماني که کمپاني تارگت فروش CD چه گوارا را متوقف نکند هيچ محصولي از اين شرکت نخرم.»
عکس روي CD مزبور عکس معروفي از چه گوارا است که توسط آلبرتو کوردا عکاس مشهور پس از پيروزي انقلاب کوبا به رهبري فيدل کاسترو گرفته شده است.چه گوارا توسط نيروهاي دولتي بوليوي و با دستور مستقيم ماموران سيا در اکتبر 1967 به قتل رسيد اما قتل او هم باعث نشد که شهرت و محبوبيت او کاهش يابد. اندي وارهول نقاش معروف امريکايي از وي تصويري کشيد و ده ها کتاب و مطلب و حتي فيلم هايي درباره او طي اين سال ها ساخته شده است و براساس اعلام سايت eBay پيراهن هايي با عکس چه گوارا پرفروش ترين پيراهن هاي جهان در سال 2004 بوده اند.
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 6:9  توسط سحر  | 

5

دیرتر باز همین را از او پرسیدیم، اما اینبار به اسپانیولی جواب داد «چه می گوئید»، و وانمود می کرد که چیزی از حرفهای ما نمی فهمد. مردی خپله و قوی جثه بود که سی و پنج سالی از سنش می گذشت، چشم های ریزی داشت که در حدقه فرورفته بودند و به درستی نمی توانستی گفت که اهل امریکای شمالی بود و یا پناهنده کوبائی، زیرا هم انگلیسی و هم اسپانیولی را بدون لهجه صحبت می کرد. نامش کوستاو ویلودو بود (که با نام مستعار ادواردو گونزالس می شناختندش) و هنوز در میامی به سر می برد. من یک سال پیش از آنکه در رسانه های امریکای شمالی سخنی از او باشد در مقاله ای که برای گاردین لندن نوشتم از او نام برده بودم.
نیم ساعتی پس از آن برای عزیمت یه سوی سانتاکروز و فرستادن خبرها از هم جدا شدیم. وقتی روز سه شنبه١٠ اکتبر به مقصد رسیدیم دیگر سپیده دمیده بود. هیچ کدام از دفاتر آنچنان که باید مجهز نبود. از اینرو من هواپیمائی به مقصد لاپاز گرفتم و از آنجا روایت خود از مرگ چه گوارا را فرستادم که در صفحه اول شماره ١١ اکتبر گاردین چاپ شد. در هواپیما به سرگرد «پاپی» شلتن برخوردم که با خشنود ی از دهانش پرید: «ماموریت انجام شد!»

پاورقی ها
1- پایتخت بولیوی به موجب قانون اساسی شهر سوکره است که در سال ١۵٣٨پدرو آنزورس دو کامپو ردوندو بنیاد نهاد.
2- فرماندهی جنوبی ارتش ایالات متحده.
٣- All right, let’s get the hell out of here
(ترجمه: منوچهر مرزبانیان)
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 6:9  توسط سحر  | 

4

شورولت از یک سربالائی با شیب تندی بالا رفت و سپس دنده عقب در مقابل سرپناه کوچکی با بامی ساخته شده از نی که یک سوی آن حفاظی در برابر باد و بوران نداشت، قرار گرفت. از جیپ پائین پریدیم تا پیش از آنکه در جانبی بارکش باز شود خود را به آن برسانیم. وقتی سرانجام با خشونت در را باز کردند، مأمور سیا از آن بیرون پرید و به شیوه ای غریب به انگلیسی فریاد زد: «خیلی خب، حالا گورمان را از اینجا گم کنیم» (٣) . مردک نمی دانست که روزنامه نگاری انگلیسی پشت در ایستاده است.
در درون بارکش بر روی برانکاری کالبد چه گوارا نهاده شده بود. از همان نگاه نخست دانستم که خود اوست. چهار سال قبل فرصتی پیش آمده بود که در هاوانا او را ملاقات کنم؛ و او کسی نبود که به آسانی از خاطر برود. بی هیج تردیدی این جسد ارنستو چه گوارا بود. هنگامی که آنها جسد را برای قرار دادن روی میزی که در داخل پناهگاه سرهم بندی کرده بودند که لابد پیشترها برای کوبیدن رخت چرک از آن استفاده می شد، بیرون آوردند به یقین در یافتم که گوارای انقلابی اینک به حقیقت مرده است.
شکل ریش، خطوط چهره، موهای بلند و انبوه او را در میان هزاران تن دیگر می توانستی شناخت. لباس نظامی به رنگ سبز زیتونی و بالاتنه ای زیپ دار به تن داشت. جوراب های سبز رنگ و رو رفته و کفش هائی به پا داشت که دست ساز می نمود. از آنجا که لباس ها بدنش را به تمامی پوشانده بود به دشواری می توانستی دید که از کجا زخم برداشته است. دو حفره در زیر گلوگاهش به چشم می خورد؛ دیرتر وقتی به پاک کردن تنش پرداختند، من زخم دیگری را در ناحیه شکم دیدم. به یقین جراحت های دیگری هم در ران ها و نزدیک قلبش وجود داشت که من نتوانستم آن ها را ببینم.
دو پزشک بیمارستان درون زخم های گردن وی می کاویدند؛ ابتدا به نظرم آمد که دنبال گلوله میگردند، اما آنها فقط جسد را برای گذاردن لوله ای آماده می کردند تا فورمل را برای حفظ آن تزریق کنند. یکی از پزشکان به شستن دستهایش که به خون چریک مرده آغشته بود پرداخت. به غیر از این جزئیات هیچ چیزی بر کالبد بی جان وی نبود که کمترین حس انزجاری بر انگیزد. تو گفتی انگار زنده بود. و وقتی خواستند بازوانش را از آستین نیم تنه بیرون کشند بدون دشواری در آمدند. فکر می کنم که از مرگ او چند ساعتی بیشتر نگذشته بود. در آن لحظه به خیالم نمی گنجید که توانسته باشند او را پس از دستگیری کشته باشند. همه فکر می کردیم که به خاطر زخم هایش و نبود مراقبت های پزشکی در اولین ساعات این صبح دوشنبه مرده باشد.
کسانی که دور او را گرفته بودند بسیار نفرت انگیز تر از خود جسد می نمودند. راهبه ای که نمی توانست لبخند خود را پنهان سازد خودش را رها کرد تا آشکارا بخندد؛ افسران با دوربین های عکاسی گران بها سر رسیدند تا این صحنه را جاویدان سازند؛ و البته عادی بود که مأمور سازمان مرکزی اطلاعات(سیا) به همه جا سربکشد، چرا که طبیعتا او مسئولیت همه عملیات را به حساب خود گذاشته بود و هر بار که کسی جرأت می کرد عدسی دوربین را بسمت او بچرخاند دچار خشمی دیوانه وار می شد. به انگلیسی از او پرسیدیم «اهل کجا هستید؟» و محض خنده افزودیم: « کوبا»، «پورتوریکو؟» اما شوخی ما آشکارا او را خوش نیامد و به خشکی پاسخ داد: «مال هیچ جا.»
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 6:8  توسط سحر  | 

2

همچنین کوشیدم از وضعیت کشاورزی آگاهی یابم. بولیوی پانزده سال پیش از آن یعنی در سال ١٩۵٢ انقلابی را پشت سر نهاده بود؛ اصلاحات ارضی به سرتاسر کشور گسترش یافته بود، اما روستائیان از آن ناخشنود بودند. من با گروهی از کارشناسان کشاورزی سازمان ملل متحد هم سفر بودم، آلتیپلانو را می پیمودیم و تا تاریخا هم پیش رفتیم. در آنجا دریافتیم که بسیاری از روستائیان [از وضعیت] شکوه داشتند زیرا شماری از زمین داران باز گشته بودند تا زمین ها را پس بگیرند.
به لاپاز برگشتم تا با دوگلاس هندرسون نامی که سفیر ایالات متحده بود گفتکو کنم. او در مجله «سه قاره» نامه مشهور چه گوارا در بار ه ایجاد ویتنام های دیگر را خوانده بود و با من در میان گذاشت که ایالات متحده ارتش بولیوی را با فرستادن مربیان یاری می کند، اما در واقع و برخلاف ویتنام کمترین امکانی نیست که سربازان امریکائی را به بولیوی اعزام دارند.
پایان ماه اوت من به کامیری رسیدم و با رژیس دبره دیدار کردم که در اتاقکی در پادگان نظامی در بند بود. با افسران چهارمین لشکر ارتش هم گفتگو کردم که خبر دادند که چریک های چه گوارا به سوی شمال، در غرب جاده ای که به سنتاکروز پایتخت خاوری بولیوی کشیده بود جابجا شده اند. چاره ای نبود جز اینکه به وله گرانده که پایگاه اصلی نیروها ضد چریکی هشتمین تیپ بود بروم تا ببینم به واقع چه می گذرد.
ازاینرو در ماه سپتامبر رهسپار وله گرانده شدم و تقاضا کردم که با سرهنگ ژواکیم زنته نو آنایا فرمانده اردوگاه که چند سال بعد در اروپا کشته شد، گفتگو کنم. به من گفت که گروه چه گوارا اینک درون ناحیه ای که حدود آن را به خوبی مشخص کرده اند قرار دارند و گریختن فرمانده چریک ها و همرزمان وی از آنجا بسیار دشوار خواهد بود. حکایت کرد که چگونه نظامیان نیروهای چه گوارا را دوره کرده و تنها یک جای گریز باقی گذاشته اند. ارتش سربازانی را که به لباس روستائیان در آمده بودند به محل گسیل داشته بود تا به محض عبور چریکهای فراری از آن ناحیه هشدار دهند. گفته های اهالی واحه ای که چند روز پیشتر چریک ها از آنجا گذشته بودند و نیز دو تن چریک در بندی که گذاشتند از آنان پرس و جو کنم، جای شکی پیرامون هویت رئیس گروه به محاصره درآمده باقی نمی گذاشت؛ او براستی خود چه گوارا بود. سرهنگ زنته نو به من اطمینان داد که: «از حالا تا چند هفته دیگر، خبرهائی خواهد شد.»
من به جاده سانتا کروز قدم گذاردم و به اردوگاه نظامی اسپرانس [آرزو] که «نیروهای ویژه» ایالات متحده در آن مستقر بود رسیدم. نزدیک به بیست متخصص آمریکای شمالی در کارخانه قند سازی متروکه ای پنهان شده و از تمام وسائل ارتباط رادیوئی موجود برخوردار بودند تا با وله گرانده و منطقه چریک ها، و همچنین با فرماندهی جنوبی آمریکائی ها (٢) مستقردر ناحیه آبراه پاناما که آنوقت در تملک وزارت دفاع امریکا بود تماس بگیرند. سرگرد روبرتو «پاپی» شلتن مرا پذیرفت و آگاه ساخت که ۶٠٠ «رنجر»، یعنی رزمندگان ویژه ارتش بولیوی دست پرورده مربیان امریکائی، به تازگی دوره آموزشی خود را به پایان برده و رهسپار ناحیه وله گرانده شده اند.
یکشنبه شب ٨ اکتبر ١٩۶٧ با دوستی در میدانگاه اصلی سانتاکروز قدم می زدم که مردی از ایوان قهوه خانه ای اشاره کرد که سر میزش به او به پیوندیم. یکی از نظامیان امریکائی بود که در اردوگاه اسپرانس به او برخورده بودیم. گفت «خبرهائی برایتان دارم». ما که چند هفته ای بود موضوع دستگیری احتمالی او خیالمان را به خود مشغول داشته بود پرسیدیم: «از چه گوارا؟». خبررسان ما پاسخ داد که: «چه گوارا را گرفته اند. او زخم های سختی برداشته و ممکن است شب را به صبح نرساند. باقی چریک ها با سرسختی می جنگند که او را باز پس گیرند؛ و فرمانده گروهان از طریق رادیو تقاضای بالگردانی کرده است تا او را از آن محل دور سازد.» این فرمانده آنچنان دست پاچه بود که چیزی از حرفهایش را نمی توانستی فهمید. تنها این جمله اش را می توانستیم بشنویم که: «گیرش انداختیم، گیرش انداختیم!»
خبر رسان ما پیشنهاد کرد که بالگردانی کرایه کنیم تا ما را بی درنگ به منطقه چریک ها برساند. نمی دانست که آیا چه گوارا هنوز زنده است یا نه، اما می پنداشت بخت اندکی دارد که مدت زیادی هنوز زنده بماند. حتی اگر می توانستیم بالگردانی هم پیدا کنیم پرداخت کرایه آن مقدورمان نبود . ساعت بیست و سی دقیقه و تاریکی ژرفی بود. پرواز در این دیروقت شب به هرحال ناشدنی بود. ناچار ساعت چهار صبح روز ٩ اکتبر جیپی به مقصد وله گرانده کرایه کردیم.
در پایان سفری پنج ساعت و نیمه به محل رسیدیم. نظامیان نمی گذاشتند ما دورتر، تا لا هیگوئیرا، برویم. یکراست به سمت زمین های فرودگاه رفتیم که باند پروازی کم و بیش بدوی بود. در این محل، علاوه بر دانش آموزان در یونیفورم های سفید و عکاسان آماتور، انگار نیمی از اهالی دهکده گرد آمده بودند تا چشم براه بمانند. ساکنان وله گرانده به رفت و آمد نظامیان خو گرفته بودند.
در میان این جمعیت، کودکان هیجان زده تر از همه بودند. آنها افق را به انگشت نشان می دادند و جست و خیز می کردند. چند دقیقه بعد نقطه کوچکی در آسمان پیدا شد و خیلی زود شکل بالگردانی به خود گرفت که به میله های فرود آن اجساد دو سرباز را بسته بودند. جنازه ها را از میله ها جدا کردند و بی هیچ احترامی درون یک کامیون انداختند تا به دهکده ببرند

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 6:7  توسط سحر  | 

3

زمانی که انبوه جمعیت پراکنده می شد، برای عکس برداری از جعبه های بمب های آتشزا (ناپالم) ماندیم که ارتش برزیل تحویل داده و دور و بر باند پرواز پخش و پلا بود. به کمک یک عدسی نزدیک کننده از مردی عکس گرفتیم که لباس نظامی سبز زیتونی به تن داشت و هیچ علامتی بر آن نبود. او را مأمور سیا می شناختند. این گستاخی بیگانگان آنان را خوش نیامد و مأمور سیا که چند افسر بولیویائی از او محافظت می کردند کوشید فرمانبرانش را وادارد تا ما را از دهکده بیرون اندازند. ما جزو اولین کسانی بودیم که به وله گرانده رسیده بودیم، جلوتر از تمام دیگرانی که بیست و چهار ساعت بعد سر رسیدند. اما آنقدر جواز عبور گرفته بودیم که بتوانیم ثابت کنیم روزنامه نگاران حقیقی هستیم. آنچنانکه، پس از جر و بحث های خشونت بار بالاخره به ما اجازه دادند در محل بمانیم.
آنگاه تنها و یگانه بالگردانی که در آنجا بود به سوی میدان نبرد که حدود سی کیلومتر به سمت جنوب قرار داشت به پرواز درآمد و سرهنگ زنته نو را باخود برد. اندکی پس از ساعت یک بعد از ظهر این فرد پیروزمندانه بازگشت و لبخند پهنی را که از سر رضایت بر چهره داشت نمی توانست پنهان کند. اعلام کرد که چه گوارا مرده است. جسد چه گوارا را که دیده بود جای تردیدی باقی نمیگذاشت. هیچ دلیلی در دست نبود که حرف هایش را باور نکنیم. ناگزیر به سوی دفتر کوچک تلگرافخانه شتافتیم تا گزارش خود را برای اطلاع جهانیان به کارمند نگران و ناباور آن بسپاریم. در میان ما هیچکس به واقع یقین نداشت که گزارش ها به مقصد خواهند رسید، اما گزینه دیگری نبود. این گزارش ها هرگز به جائی که قرار بود برسند نرسیدند.چهار ساعت بعد، دقیقتر بگوئیم سر ساعت پنج بعد از ظهر، آن بالگردان بازگشت و این بار فقط یک جسد با خود داشت که آنرا به تخت فرود آن طناب پیچ کرده بودند. به جای آنکه مانند بار قبل در جائی که ما بودیم فرود آید، در میانه باند پرواز، دور از نگاه کنجکاو روزنامه نگاران به زمین نشست. قدغن کرده بودند که از حلقه محاصره سربازان فراتر برویم. اما دیدیم که در آن دور دست جسد را با شتاب درون یک شورولت بارکش قرار دادند که باند پرواز را با شتاب جنون آمیزی ترک کرد تا از محل دور شود.
توی ماشین جیپمان که خیلی دور نبود پریدیم و راننده ما دیوانه وار پشت بارکش به حرکت در آمد. حدود یک کیلومتر دورتر، در داخل دهکده، شورولت ناگهان به سمتی پیچید و دیدیم که به درون محوطه بیمارستان داخل شد. سربازان کوشیدند با بستن دروازه میله دار جلو ما را بگیرند، اما آنقدر نزدیک به بارکش می راندیم که توانستیم بدرون برویم.
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 6:7  توسط سحر  | 

1

در بامداد ٨ اکتبر١٩٦٧، در چند کیلومتری لاهیگوئرا،دهکده کوچک بولیوی دربلندی های پیش از سلسله جبال آند، ارنستو چه گوارا همراه تنیچند از چریک هایش به محاصره ارتش بولیوی درآمدند. چه گوارا روز پس از دستگیری اش درلا هیگوئرا به قتل رسید. نخستین بار٣٨ سال پس ازآن رویداد، یکی از روزنامه نگاراناندک شماری که شاهد مرگ چه گوارا بودند به روایت موشکافانه لحظه ای می پردازد کهارتش بولیوی به یاری افسران امریکائی و مأموران سازمان مرکزی اطلاعات آمریکا (سیا)کالبد انقلابی آرژانتینی تبار را به دهکده وله گرانده منتقل کردند، همان جائی کهپزشکان جسد وی را پیش از نمایش به رسانه های جهان «آماده ساختند».

ریچارد گات-در سال ١٩۶٧که اینک نزدیک به چهل سال از آن روزگار میگذرد، من در سانتیاگوی شیلی به سر می بردم و در همان حال که برای روزنامه گاردینلندن مقاله می نوشتم، در دانشگاه نیز کار می کردم. در ماه ژانویه همین سال دوستاندست چپی شیلیائی به من خبر دادند که چه گوارا در بولیوی است؛ در ماه مارس، نخستیننشانه های حضور چریک ها نمایان شد. از همان ماه آوریل، دسته ای از روزنامه نگارانبه اردوگاه نانکاهوآزو که از شهر نفتی کامیری دور نبود، رونهادند. اندکی بعد گروهکوچکی که رژیس دبره هم جزو آن بود را هنگام بیرون آمدن از اردوگاه دستگیر کردند وبه کامیری بردند. در همین زمان در هاوانا، آخرین نوشته های چه گوارا در قالب دفترگزیده ای با عنوان «یک، دو، سه، بسیار ویتنام های دیگر به پا کنیم» به چاپ رسید کهدر آن چپ بین الملل را به کارزار فرا می خواند.
تصمیم گرفتم به بولیوی بروم تا خود دریابم که آیا اینکشور مهیای درگیری در جنگ تازه ای از نوع ویتنام هست یا نه. آگاهی هائی ناچیزیپیرامون نهضت چریکی در بولیوی به گوش جهانیان می رسید. از اینرو در ماه اوت با خطآهن سرتاسری آند که از بندر شیلیائی آنتوفاگاستا به سوی لاپاز مقر حکومت بولیویکشیده بود رهسپار شدم (١).
در آن هنگام رژیم نظامی خودکامه ژنرال رنه برینتوسافسر نیروی هوائی، که دوسالی پیش از آن به قدرت رسیده بود، بر کشور [بولیوی] فرمانمی راند. با ظهور چریک ها، حکومت نظامی در بولیوی برقرار کرده بودند و خروج ازشهرها را بوسیله راه بند های بازرسی نظامی کنترل می کردند.
با پیش گرفتن تمام حزم و احتیاط های لازم، با قطار خودرا به محل رساندم تا از فرودگاه ها که همگی زیر مراقبت شدید بودند دوری جویم و ریشمرا هم تراشیدم زیرا هر ریشوئی هنوز از راه نرسیده مظنون به شمار می رفت. قصدم آنبود که به جای آنکه بعنوان گزارشگری بیگانه نامنویسی کنم، خود را جهانگردی عادی جابزنم و به سرتاسر کشور سفر کنم و این همه برای آن بود که با دشواری های بیشمارروبرو نشوم. سفر کردن به بیرون از شهرها بدون مجوز کتبی ژنرال آلفردو او واندوفرمانده کل نیروها، که پس از آن به مقام ریاست جمهوری رسید، شدنی نبود.
بهر حال در لاپاز همراه با روزنامه نگاران خارجی دیگرکه دوستی از روزنامه تایمز لندن هم در میان آن ها بود به نامنویسی گردن نهادم. روزیهمین دوست مرا در جریان رفتار عجیب روزنامه نگاری دانمارکی گذاشت. این دانمارکیروزانه دوساعت تمام پای بی سیم سپری می کرد تا همه اطلاعاتی را که از رسانه هایبولیویائی گردآورده بود، مخابره کند. دوست من که به حق کنجکاوی اش برانگیخته شدهبود می پرسید «آیا علاقه دانمارکی ها به امور بولیوی باید تا به این اندازه باشد؟» من هم به همان اندازه او شگفت زده بودم، تا وقتی که بر حسب اتفاق دریافتم که ایندانمارکی گزارشگری برجسته از جناح چپ بود که اخبار را از طریق دانمارک به خبرگزاریپرنسا لاتینا ی هاوانا می فرستاد!
چنین بود که در طول چندین هفته از این سر تا آن سرکشور سفر کردم تا حال و هوائی را که بر آن حکمفرما بود لمس کنم و ببینم که آیا بهواقع بولیوی به آستانه دوران پیش از انقلاب رسیده است. از معادن اورورو، سیگولو وهاینته و پوتوسی بازدید کردم، که همه را نظامیان در مهار خود داشتند و سربازان مسلحراه های دسترسی به آنها را نگهبانی می کردند. البته رهبران اتحادیه های کارگری همگیبه زندان افتاده بودند و هراسی سخت بر کارگران معدن چیره بود که می ترسیدند حرف هایدلشان را بگویند.
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 6:5  توسط سحر  | 

چه» مي‌توانست همچون بسياري از فارغ التحصيلان رشتهء پزشكي در گوشه‌اي از دنيا براي خود مطبي دايركند، اما روح عصيانگرش او را واداشت تا به ياري همنوعانش درمناطق استبداد زدهء آمريكاي لاتين بشتابد. زماني كه چه‌گواراي جوان و دوست همراهش «آلبرتو گرانادو» با موتورسيكلت از ردهء خارج توترون 500 مدل 1939، كه تنها به بهاي چند پزوي ناچيز خريداري شده بود، قصد سفر به دور آمريكاي لاتين را جهت درمان بيماران جزامي كرد آمريكاي سرخ لاتين در زير چكمه‌هاي سنگين امپرياليسم جان مي‌داد، اما نه «چه» و نه «آلبرتو» هيچ كدام از اين حقيقت تلخ آگاهي نداشتند.آن‌ها تنها مي‌خواستند مناظر بكر قارهء پهناورشان را از نزديك ببينند و به كمك بيماران جزامي بشتابند، سفري كه پايانش به گونه‌اي ديگر بود و باعث تولد انسان‌هايي شدكه اكنون نام آن‌ها را مترادف با انقلاب به كار مي‌برند.
« چه‌گوارا» مردي بود كه هرگز شخصائ در بند مقام، رهبري و يا افتخارات نبود. او اعتقاد راسخ داشت كه مبارزهء چريكي انقلابي، شكل بنيادين اقدام براي كسب آزادي خلق‌هاي آمريكاي لاتين است و اين نتيجه‌گيري ناشي از اوضاع اقتصادي، سياسي و اجتماعي تقريبائ تمام كشورهاي آمريكاي لاتين بود. «چه» عميقائ بر اين باور بود كه رهبري سياسي و نظامي مبارزه چريكي بايد يگانه باشد و اين كه مبارزه تنها مي‌تواند توسط خود واحد چريكي رهبري شود، نه از طريق دفاتر راحت بوروكرات ها در شهرها.
چه‌گوارا به معناي واقعي كلمه يك چريك مبارز انترناسيوناليست بود. او مي‌گويد: « هر قطرهء خون ريخته شده در سرزميني كه در زير پرچمش زاده نشده باشي، تجربه‌اي است كه به زندهء ماندگان منتقل مي‌شود تا بعدائ آن را در مبارزه براي رهايي كشورشان به كار برند. همچنان‌كه كه خلقي خود را آزاد مي‌سازد، ‌قدمي بر مي‌‌دارد در پيكار براي رهايي مردم خود ما.»
«چه» معتقد بود كه هر انساني براي رهايي از ظلم و استبداد بايد بهايي براي‌آزادي‌اش پرداخت كند، او مي‌گويد: «اسكلت آزادي ما قبلائ شكل گرفته است، هنوز گوشت و لباس به اين اسكلت نيامده است، ما بهاي آزادي خود و حفاظت از آن را با خون و ايثار پرداخت مي‌كنيم. ايثار و فداكاري ما آگاهانه است، سيرآزادي طولاني و در بعضي قسمت‌ها ناشناخته است.»
هفتم اكتبر 1967 «چه» آخرين سطرهاي وقايع روزانهء خود و گروه چريكي‌اش را نوشت. روز بعد در ساعت يك بعدازظهر در يك درهء كم عرض و تنگ، جايي كه براي درهم شكستن محاصره به انتظارشب نشسته بودند، نيروي عظيمي از دشمن برآن‌ها تاخت. گروه كوچك مرداني كه واحد چريكي را تشكيل مي‌دادند تا گرگ و ميش بامداد قهرمانانه جنگيدند.ازكساني كه در نزديك‌ترين مواضع به «چه» مي‌جنگيدند كسي زنده نماند جزو دو نفر كه به همراه «چه» مجروح و دستگير شدند.
روز بعد از دستگيري «چه» با شنيدن صداي شليك فهميد كه دو همرزم «پرويي» و «بوليوي‌اش» اعدام شده‌اند. نوبت به «چه» رسيده بود، مجري اعدامش دستخوش ترديد شده بود.
«چه» با استواري فرياد زد «شليك كن نترس !» آنگاه با شليك يك رگبار مسلسل از كمر به پايين حكم اجرا شد. جلادان دستور داشتند او را از سر و سينه هدف قرار ندهند تا مرگش به تعويق بيفتد. اين تصميم ظالمانه عذاب «چه» را طولاني مي‌كند تا اين‌كه گروهباني كه او نيز مست بوده است گلوله‌اي به پهلوي او شليك مي‌كند و به زندگيش پايان مي‌دهد. اين شيوهء رفتار، درست نقطهء مقابل احترامي بود كه «چه» بدون استثنا نسبت به افسران و سربازان بسياري نشان مي‌دادكه به اسارت او درآمده بودند.
براي «چه» ساعت‌هاي پاياني زندگي‌اش در چنگ دشمن فرومايه قطعائ بسيار تلخ بوده است; اما هيچ كس بهتر از او آمادگي گذراندن چنان آزموني را نداشت.
هشتم اكتبر چه‌گوارا تير باران شد.جسدش را به هلي‌كوپتر بستند تا به همه اعلام كنند كه چريك مبارز را دستگير كرده‌اند پس از انتقال جسد «چه» به «هيگوئرا» روستايي درشمال بوليوي، تازه همه فهميدند چه كسي كشته شده است. حكومت وقت از ترس، جسد «چه» را سوزاند و بقاياي استخوانش را در مكان نامعلومي خاك كرد. سال‌ها بعد در پي فشار دولت كوبا و شخص فيدل كاسترو، دولت بوليوي استخوان‌ها را در تابوت گذاشت و به كوبا فرستاد تا «چه‌گوارا» در ميان اشك و احترام دفن شود.
منابع: چه‌گوارا به روايت فيدل كالسترو- انتشارات بيدگل ترجمهء سيمين موحد
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 7:32  توسط سحر  |